تبليغاتX
این ... منم

این ... منم

لطفا در آهسته راببندید!

یکتایی

 

 

زندگی من تکراری نخواهد داشت

پس من یکتایم

 

زندگی من یکتاست

حرف های من یکتاست

فکر من یکتاست

خدای من یکتاست

او خواست که من یکتا باشم

او خواست که حرف من یکتا باشد

او خواست که فکر من یکتا باشد

او خواست که من این باشم و آن نباشم

او خواست که من به این فکر کنم و به آن فکر نکنم

او خواست که من این حرف ها را بیان کنم و آن را نگویم

 

او خواست که من فکر کنم

او خواست که من این باشم و آن نباشم

او خواست که من یکتا باشم

او خواست که من اراده کنم

او خواست که من تصمیم بگیرم

 

به من این طور نگاه نکنید، فکر می کنید من کی هستم. من فقط بنده خدای یکتایم

آری این منم...فقط یکی از خلایق خدای یکتایم..................

حضرت خدای یکتایم، صدای این بنده یکتایت را بشنو. از این زمین زمینی تا عرش آسمانی شما فاصله بسیار است. من که به عرش شما نمی رسم، خواهش می کنم شما به فرش ما قدم بگذار.

خدای یکتایم بخواه که باز هم یکتا باشم

خدای یکتایم بخواه که باز هم کلامم در راه تو باشد

خدای یکتایم بخواه که باز هم فکرم در راه تو باشد

خدای یکتایم بخواه که باز هم در این راه باشم  و در آن راه نباشم

خدای یکتایم بخواه که باز هم یاد بگیرم. یاد بگیرم که چگونه از زمین زمینی پله های آسمانی بسازم.

 

خدای یکتایم بخواه که بهترین تصمیم را بگیرم. تو بهترینی. بهترین را برای این بنده یکتا بخواه.

 

یکتایم ولی تنها، هرگز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 4:20 PM  توسط بهار  | 

تو با کلمه سقوط می کنی یا به معراج می روی!!؟

 

سکوت کن.

 سکوت آغاز نیایش است.

 سکوت هدیه ای از عالم بالا به سالکان است.

 در سکوت است که خدا با تو حرف می زند، سکوت این فرصت را به تو می دهد تابیندیشی.

بیندیشی که چه کلمه ای را بر زبان جاری کن. کلام ما جان دارد. روح خداوند در کلام ماست.

 

زیبایی سکوت، در کلماتی که تو بر زبان جاری می کنی دیده می شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 4:42 PM  توسط بهار  | 

بعد از یک غیبت طولانی

 

داستان از اونجایی شروع می شه که من خسته از این وبلاگ در به در تو نت می چرخیدم. نمی دونم چی شد وارد وبلاگ بچه های شهرسازی شدم ولی بالاخره وارد شدم. وبلاگ تازه تاسیسی که توسط صابر نوشته می شد. اسم من اونجا شد ماتادور(احتمالا به خاطر مطلب طنزی که صابر درباره گاو و اقتصاد گاوی نوشته بود و درباره اسپانیا ننوشته بود. بگذریم) من شدم ماتادور تا با بهار همکلاسیشون اشتباه نشم.

به نظر می رسه ud84 تنها وبلاگیه که بچه های شهرسازی بهش سر می زنند و احتمالا هیچ کدوم اهل وب نویسی نیستند. البته تو یه دوره ای بعضیاشون هم با نامردی تمام به جای هم نظر می دادند و احتمالا بد وبیراه می گفتن چون صابر مجبور شد جلوی ثبت مستقیم نظرات رو بگیره ولی بعد از مدتی آتش بس شد.

امتحانای من زودتر از اونا شروع شد و من مدت طولانی بهشون سر نزده بودم ولی وقتی رفتم دیدم که ذکر خیرم بوده و ظاهرا هم از دست ماتادور همه جوش اورده بودند. اولش یه کمی گیج شدم ولی دیدم نخیر. همه از دست ماتادور جوش اوردنو میخوان بدونند ماتادور کیه؟ .تا این کامنت آخر فرید. باید حدس می زدم که بازم بی نمکا با اسم ماتادور بد وبیراه گفتن و صابر پاک کرده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/07ساعت 11:39 PM  توسط بهار  | 

خداوندا، مرا جز تو خدایی نیست

 

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا

خدایا جز تو آیا مهربانی هست؟

گرچه پیمان خودم را با تو بشکستم

نمی شد باورم ام، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی

عزیزا، من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست

خداوندا مرا البته می بخشی

گمان کردم به جرم غفلت از تو

مرا راندی و در را پشت سر بستی

حبیبا، باورش سخت است

اما تو مرا اینک برای آشتی خواندی؟؟!!

به پاس آشتی با تو، اینک

من خدایا عهد می بندم

از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت

بی توقع، مهر می ورزم

خدایا سینه ام را رحمت پاک گشایش، مرحمت فرما

به لب هایم، تبسم را

به چشمم، نور پاکت را

به قلبم، مهرورزی را

خداوندا، بلندای دعایت را عطایم کن

تو معشوق همه عالم

از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما

 

خدایا راستش من آدمیزادم

گاه گاهی گر گناهی می کنم طغیان مپندارش

کریما من گناهی بنده ای کردم

و تو بخشایشی جنس خدا

آیا امید بخششم، بی جاست؟

 

خودت گفتی بخوان

می خوانمت، اینک مرا دریاب

به چشمانی که می جوید تو را، نوری عنایت کن

و خالی دو دست کوچکم را

هدیه ای اینک عطا فرما

خودت گفتی، کسی را دست خالی برنگردانید

کنون ای اولین و آخرینم

بارالها، راست می گویم

دگر من با خدایم، آشتی هستم

ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم،

در حضورت مرتکب گشتم

گناهانی که نعمت های پاکت را، مبدل کرد

خداوندا، ببخشا آن گناهانی که باعث شد، دعایم بی اثر گردد

گناهانی که امید مرا از تو، پریشان کرد

 

خدایا پیش آنان که می گویند، من را تو نمی بخشی

تو رسوایم مکن

من گفته ام من مهربان پروردگار قادری دارم

که، می بخشد مرا

آیا به جز این است؟

خدایا، بین من با آنکه نامت را نمی خواند

فرقی نیست؟

اگر من را به عدلت، در میان آتش اندازی

میان آتش، من باز می گویم

هلا ای مردمان،

من مهربان پروردگار قادری دارم

که او را دوست می دارم

چه پیوندی میان آتش و قلبی که مهر تو در آن پیداست؟

و گیرم صبر بر آتش

ولیکن صبر بر دوری تو، هرگز

 

خدایا خوب می دانم، مرا تنها نمی خواهی

خدایا راست می گویی

غریب این زمین خاکی ات

جز تو که را دارد؟

 

مرا مهمان دنیای خودت کردی

کریما تو پذیرایی از مهمان خود را، خوب می دانی

تو صاحبخانه ی خوبم

تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟

 

خداوندا، مرا جز تو خدایی نیست

و می دانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را، بر نمی تابی

اگر برگردم از تو با دستان خالی

منکرانت شاد می گردند

خداوندا، شهادت می دهم، هستی

شهادت می دهم، من مهربان پروردگار عادلی دارم

شهادت می دهم، من مهربان قلبی زروح پاک او دارم

شهادت می دهم، من قطره ای از روح اویم

گر چه گاهی خود نمی دانم

شهادت می دهم من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم اما

خوب چه باک از آنکه گاهی هم، بگیرد او

گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم

و من هستم، که او می خواست من باشم

و می خواهم که من آن گونه ای باشم، که می خواهد

 

بیا ای مهربان همراه خوب مهر آیینم

بخوان با من

بخوان، زیرا اگر با هم بخوانیمش

جواب هر دومان را زود خواهد داد

 

خداوندا، تو را من دوست می دارم

و می دانم تو نور آسمان ها و زمین

هر لحظه با من از خودم نزدیک تر هستی

تو گرمای محبت را، عنایت کن

زمینی بنده ام اما، یقینی آسمانی را، عطایم کن

خدایا مزه زیبای بخشش را به کام قلب ما، بنشان

تو لبخند رضایت را عطامان کن

خدایا، قلب مارا

منزل پاک خودت را از حسادت ها رهایی ده

خدایا قدرتم ده تا ببخشم آن که من را سخت آزرده ست

خدایا، من چه می گویم

چنانم کن، که می خواهی

مرا آن کن، که می دانی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/13ساعت 10:12 AM  توسط بهار  | 

ابدیت

 

چراغي به دستم، چراغي در برابرم:
من به جنگ سياهي مي روم.

گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را
روشن مي كند.
***
فريادهاي عاصي آذرخش -
هنگامي كه تگرگ
در بطن بي قرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك -
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي
نوميدوار طلب مي كرده ام.
***
تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي
تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.
***
در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]
***
شادي تو بي رحم است و بزرگوار،
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است

من برمي خيزم!

چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/16ساعت 3:17 PM  توسط بهار  | 

 

هر موقع یک اشتباه یا گناه بزرگ مرتکب می شم، می رم سراغ نهج البلاغه و همین طوری یک صفحه اش رو باز می کنم.....

حالم داره از خودم به هم می خوره

 

 

خطبه 16:

آنچه می گویم در عهده ی خویش می دانم، و خود آن را پایندانم، آن که عبرت ها-ی روزگار- اورا آشکار شود – و از  آن پند پذیرد- و از کیفرها که پیش چشم اوست عبرت گیرد، تقوی او را نگه دارد، و به سرنگون شدنش در شبهه ها نگذارد.

 

...................

 

هان ای مردم! خطاکاری ها چون اسب های بد رفتارند و خطاکاران بر آن سوار، عنان گشاده می تازند تا سوار خود را در آتش در اندازند.

هان ای مردم! پرهیزگار بارگی هایی را ماند رام، سواران بر آنها عنان بدست و آرام. می رانند تا سواران خود را به بهشت درآرند. از دیر باز حق و باطل –در پیکارند- و هر یک را گروهی خریدار. اگر باطل پیروز شود شیوه دیرین او است، و اگر حق اندک است، روزی، قدرت قرین اوست. اما کم افتد که بینی، آب رفته در جو است.

 

...................

 

-مردم سه دسته اند- سخت کوشی که رستگار است، جوینده ای که کند رو است و امیدوار است،  تقصیرکاری که به آتش دوزخ گرفتار است.

 

......... و هر که به پیکار حق گرایید دست به خون خود آلایید؛ و در نادانی مرد این بس است که نداند چه کس است. بنیادی را که بر پرهیزگاری استوار است چیزی نلرزاند و کشتزاری که آب تقوا خورد، تشنه نماند. مردم! درون خانه ی خویش جای گیرید، و راه آشتی با یگدیگر را در پیش، و به توبه گرایید و جز پروردگار خود کسی را مستایید، و جز خود را ملامت منمایید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 0:56 AM  توسط بهار 

زبان آب

من همیشه یا خواب نمی بینم یا خواب های عجیب و غریبی از مثلا  هنرپیشه ها و تبلیغات و.... می بینم.

چند شب پیش هم خواب "آقای حلت" مدیر مسئول مجله موفقیت رو دیدم. عجله داشت و می خواست بره. چند وقتی هست که فکر می کنم از نظر روحی در فشار هستم وارد جزئیات نمی شوم. فقط اینکه انگار به اونم یه چیزایی رو خیلی فشرده گفتم. فکر می کنید چی جوابم رو داد؟!!

فقط گفت:"دربارهء آب تحقیق کن. جوابتو پیدا می کنی"

به مامانم گفتم. اون بندهء خدا هم با سابقه ای که من دارم خیلی توقع خوابهای درست و حسابی از من نداره. فقط  همون طور که سرش رو پایین انداخته بود (با لبخندی) گفت:"آب ....مایهء حیات"

صبر کنید به جاهای جالبش هم می رسیم..... یه سر به سایت مجله که زدم تو فهرست شماره جدیدش عنوان "زبان آب" به چشم می خورد. شب که می اومدم خونه مجله رو خریدم بگذریم از این که کل اون مطلب چی بود (می تونید بخرید و بخونید)ولی جمله های زیر رو با رنگ متمایزی نوشته بود:

آب نه تنها مایه حیات است بلکه شامل امواج زندگی نیز هست و هر قطره آبی که در هستی وجود دارد تصویری از خاطره همه اتفاقات اطراف خود را در خود نگه می دارد. کسی که سمت ذکرش و نگاهش به سوی خالق کاینات باشد تک تک ذرات وجودش با او همراهی می کند و کاینات همه دارایی هایش را یک جا به او هدیه می دهد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 10:36 AM  توسط بهار  | 

کاملا خانوادگی

 

در خانواده ای بزرگ شدم که روابط خوانوادگی حرف اول رو می زنه. توی این خانواده بیش تر از هر چیز این رو فهمیدم که دنیا دست بده بستونه. هیچ جای شکی باقی نمونده که از ماست که بر ماست.

 

دیشب موقع شام دایی احمد کنار من نشته بود. به کنایه گفت "به مهران مرغ بدید بخوره" این در حالیه که دختر خودش لب به مرغ نمی زنه خودش هم که بماند.

بعد از شام احسان گفت مسئولیت ظرف ها با من. مامانش می گفت"وا احسان بیا کنار. آخه بچم..." امیر می گفت" ولش کن بچه کجابود بذار بشوره" این هم در حالیه که خود امیر به عنوان فرزند بزرگ و دردونه مادر عمرا اگر دست به سیاه و سفید می زد. اولین بار که دیدم در جمع کردن سفره کمک می کنه همون دفعه ای بود که برای اولین بار خانمش به خونه دایی اومده بود البته الان با سمت پدر وهمسر فداکارو به خاطر خانم و پسر کپلش هر کاری که بهش بگی بدون فوت وقت انجام می ده.

و اما حامد. حامدی که همیشه گل مجلس ما بود هر کلام و هر رفتارش با نمکی همراه بود که مجبورت می کرد بخندی دیروز حامد پنچر بود به قول خودش ریب می زد. چرا؟ حالا بهتون می گم.

توی خانواده ما نغغه ای هست که .... خب مشکل ذهنی داره. پدر و مادر و خواهر نغمه از لحاظ مادی زیبایی اجتماعی سلیقه و..... هیچ کسری ندارند ولی تقدیر چنین بودست. این مسئله برای همه پذیرفته شده و همه با نغمه مثل یک فرد معمولی برخورد می کنند. مدتی به مدارس کودکان استثنایی می رفت بعد از اون از لحاظ حرکتی و گفتاری خیلی بهتر شد.

یادمه چند سال پیش قبل از اینکه حامد و امیر ازدواج کنند و قبل از این که نغمه به مدرسه بره (حتی از یاداوریش هم ناراحت می شم) دایی احمد و امیر به شوخی و نه از روی غرض یکی از حرکات نغمه رو تکرار می کردن(خب آره اداش رو در می آوردند) یادم نمی آد نغمه خودش ناراحت می شد یا نه ولی پدرش یا به قول خودش پاپی شدیدا ناراحت می شد.

گذشت ولی نه از یاد من.

امیر ازدواج کرد بچه دار شد بچه ای که نماد رضازاده است. الان نیکان یک سال و اندی سن داره ولی به اندازه من شاید هم بیشتر غذا می خوره (باور کنید اغراق نمی کنم)  طفلکی وقتی می افته به سختی می تونه بلند بشه. خوب خطر از سر امیر گذشت.

اگر بچه حامد زنده می موند الان حدودا هفت ماهش بود. باز هم حامد در آستانه پدر شدن قرار گرفته ولی ...

اول اینکه حامد با دختر داییش ازدواج کرده. دوم اینکه دوباره دکتر استراحت مطلق به هاله داده سوم اینکه دیشب فهمیدم هاله کم خونی مازور داره چهارم اینکههاله خیلی مضطربه و نمی تونه به خودش آرامش بده. پنجم انکه  خیره سره .... استراحت نمی کنه یا مثلا دیروز قرار بوده صبح حامد که می اد باغ اون بره خونه مادرش ولی تا بعداز ظهر نرفته بود بیچاره حامد زود تر از همه برگشت.

من نگران حامدم. من نگران قانون" از هر دستی که بدی از همون دست هم پس می گیری" هستم

آخه حمید که ادای نغمه رو در نمی اورد. الان موقعیه که دوست دارم لطف خدا رو ببینم.  

چه جوری این نوشته طولانی رو باید تمومش کرد.... مهم نیست. مهم اینه که تقدیر چه جوری این برگ از زندگی حامد رو نوشته.

بادعا تقدیر عوض می شود حتی اگر محکم شده باشد. پس دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/08ساعت 1:52 AM  توسط بهار  | 

تصورش رو بکن...

 

در این آشفته بازار یک لحظه چشم هامون رو ببندیم وبه این فکر کنیم که امشب سالگرد تولد حضرت فاطه دختر خاتم الانبیاء و همسر مولا علی و مادر پیشوایان ماست.

جز نور هیچ چیز دیگری نخواهیم دید.

 

مادر های گلمون روزشون مبارک.

این گلا مال تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/25ساعت 2:12 AM  توسط بهار  | 

ما تنهاییم

 

آدینه ای دیگر گذشت و ما هنوز تنهاییم...

 

زمین بیش از هر زمان دیگری نیاز به رهبری دارد "مصلح". کجایی آفتاب عالم تاب که هر کس سراغ تو را می گیرد. زمین زیر بار گلوله تابش طاق شده است. آدمیان از هر قشر و مسلکی به دنبال مصلح آخر الزمان کیش خود در جستجویی امیدوارانه و سر در گم همه سو می نگرند.

ما نیز نگاهمان رو به آسمان است. شاید لحظه ای خورشید وعده شده از پشت ابرها سر برآورد.

 چه کسی امید ما و آنها و تمام مستضعفین دنیا را پاسخگو می تواند باشد جز تو؟

تا کی ... تا کدام نقطه از تاریخ ... دولتی برای تمام مردم دنیا تصمیم می گیرد و ....

تاکی ... تا کدام نقطه از تاریخ... به خونخواهی کدام حق ... ملتی بی دفاع در خانه خود آماج تیر سربازان مسخ شده قرار خواهند گرفت....

تا کی ... تا کدام نقطه از تاریخ... اسلام حسینی مظلومیت را می پذیرد و تروریسم خوانده می شود؟

راهپیمایی مردم در حریم امن شهرهای دیگر چه سود!؟ ... چه کسی می تواند زمان سکوت و یا لحظه خروش و جهاد را تعیین کند جز تو؟؟؟؟

 

من در خانه جز افسوس و دعا چه سلاح دیگری دارم... آیا این ها کافی است تا من به مسلمانیم شک نکنم...

 

 

 

بیا ای عشق عالم تاب

   قسم بر خانه ی کعبه

             به جای پای ابراهیم

قسم بر مسجدالاقصی که

 

ما تنهای تنهاییم....

                      تنهای تنها.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/24ساعت 1:21 AM  توسط بهار  |